شب ها گذر کردن و دوباره در خلوت تنهای ام بعد از غروب دردناک روز هایم روی تخت تابوت مانندم خوابیدم و کسی نبود که دلداریم دهد کسی نبود که بگه بخواب عزیزم بگذار شب هایت بگذرند و تو را به روز های جدید تر ببرند.
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.