دیدی عزیز قلبم... بالاخره باران زد و غبارت از روی دیوارِ خالیِ دلم لغزید و رفت پایینِ ناودان. گویی نه تنها غبار تو را که گویی تمامِ حرفهای نگفتهام را هم با خودش شست و برد؛ و من ماندم با سکوتی عجیب، سکوتی که نمیدانم درمان است یا آغاز دلتنگیای تازه