گاهی وقتها هیاس در دلِ شب میایستد و حس میکند چیزی آرام پشت ذهنش میخزد؛ فکری که سالها نادیدهاش گرفته. بعد میفهمد ترسناکترین هیولاها نه زیر تخت، که در سکوتی هستند که بالاخره راهشان را به درون پیدا میکنند.
12پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.