زیبایی وجودش اجازه نمیداد ببینم آن زشتی هایی راکه داشت در دل شب، همان زشتیها بیصدا میگریستند، زیر پوستهی لبخندش؛ اما من اسیر افسون نور ماندم، به امید صبحی که نقابها فرو افتد.
12پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.