مرد خاموش
سرمای قلب از سنگش کم کم داشت گرم میشد.
اولین و آخرین قطره اشکش بر روی گونه های رنگ پریده اش غلتید باد آرامی که از پنجره میوزید، امیدی خاموش در دلش میکاشت؛ پژواکی از فردایی روشن، جایی میان تاریکی و طلوع، که آهسته لبخندی نرم بر لبانش نقش بست.
7پسند0نظر1