زانوی غم بغل گرفته :《نشد ... بازم نشد ... چرا زندگی اینقدر پیچ و تاب داره ؟ خسته شدم .... بازم نتونستم ...》 روبه رویش مینشیند و دستش را میگذارد روی شانه اش و پاکت را به طرفش میگیرد :《بیخیالش . چیپس میقولی ؟》
8پسند3نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.