ملکه دونگی
در دل شب، ستارهای افتاد روی آرزوی یک دلتنگ.
دختری چشم بست و گفت: "اگه واقعاً منو میشنوی، یه نشونه بده."
صبح، پرندهای با پر سفید روی پنجرهاش نشست و آواز خواند.
دلتنگیاش لبخند شد، چون فهمید آرزوها همیشه راهی برای رسیدن پیدا میکنن
9پسند0نظر0