ملکه دونگی
پیرزن هر شب چای میریخت، صندلیاش را جابهجا میکرد، و با لبخند میگفت: «امشب هم خوشقول بودی، عزیز دلم.»
ماه میدرخشید، و سکوت شب پر از حرفهایی بود که فقط دلهای عاشق میفهمیدند.
روزی که پیرزن دیگر کنار پنجره نیامد، ماه برای اولین بار ابری شد…
9پسند0نظر0