در نور کمفروغ گرگومیش به دنیا آمدم، اما میبایست به دریا بزنم. در همان تاریکیها میدیدم که برادرانم و خواهرانم توسط پرندگان شکار میشوند، اما فرصت یا توان مبارزه نداشتم. پس راهی جز سریعتر جلو رفتن برایم نبود. هنوز قدم برداشتن یادنگرفته بودم که سردی آب دریا را حس کردم. درست در همان زمان بود که برای اولین بار نور خورشید را دیدم. از آن زمان نود و هفت سال میگذرد و من تمام این سالها تمام اقیانوسها را گشتهام، چه چیزها که ندیدهام! اما هنوز عاشق لحظهای هستم که در میان تاریکی شنا میکنم تا طلوع را ببینم. باید اعتراف کنم که هنوز هم دیدنِ آن خورشید روشن باعث میشود بیاختیار اشک بریزم.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.