عنوان: آخرین اتوبوس
هوا تاریک شده بود و باران نمنم میبارید. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس، پیرزنی تنها نشسته بود. چمدان کوچکی کنار پایش بود و نگاهش به جادهای خیس دوخته شده بود. اتوبوسها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند، اما هیچکدام برای او نبودند. انگار همه مسافرانش را برده بودند. پیرزن آهی کشید و چمدانش را محکمتر بغل کرد. صدای دور شدن آخرین اتوبوس در سکوت شب گم شد. او تنها مانده بود با خاطراتی که در چمدانش جا داده بود و جادهای که پایانی نداشت.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.