عنوان: سکوتِ رنگها
مرد نقاش سالها بود که قلممویش را به بوم سفید میزد. رنگها را میشناخت، هر کدام داستانی داشتند؛ آبیِ آرامِ دریا، قرمزِ داغِ عشق، سبزِ زندگی. اما این روزها، بومش ساکت بود. انگار رنگها هم زبانشان بند آمده بود. یک روز، قطرهای اشک روی بوم چکید. مرد با تعجب به آن خیره شد. قطره، نه رنگی داشت و نه بویی. اما وقتی قلممو را به آن زد، تمام بوم را فرا گرفت. سکوتِ رنگها شکست. مرد فهمید گاهی، عمیقترین احساسات، بیرنگترین هستند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.