دارم به حافظهی هر سلول سرطانی فکر میکنم. به تاریخچه سلولهایی که از حرفهای تلخ، از کنایهها، از نادیده گرفته شدنها، از رها شدنها، از تحت فشار قرار گرفتنها، تهمتها، توهینها، نشنیدهشدنها، گریههای شبانه، سکوتهای روزانه، خستگیها، تنهاییها، زخمهای بیمرهم، دردهای بیدرمان، غمهای کهنه، غصههای زیرپوستیو دشمنیهای در قالب دوستی زاده شدهاند.
اگر میشد هسته سلولهای سرطانی را شکافت و علت را بیرون کشید، هر سرطان را میشد با یک تراژدی برابر دانست.حالا؛ یک نگاه به اطرافیان سالمتان بکنید و ببینید اگر خدایی نکرده روزی سرطان بگیرد چند تا سلول سهم شماست؟ چند تایش را شما کاشتهاید، آب دادهاید، بارور کردهاید؟ آیا اطمینان این را دارید که سلول را بشکافند و حافظه اش را از وجود شما خالی ببینند؟ سرطان هم نشویم. غم نشویم به دل هم؛ درد نشویم به جان هم؛ خواسته و ناخواسته.دنیا خودش به قدر خودش کوفت هست. سلولهای سرطانی خفتهی تن هم را بخشکانیم؛ هر طور میتوانیم، هرطور بلدیم. ما بد نیستیم، فقط گاهی بلد نیستیم. فقط گاهی حواسمان نیست، فقط گاهی زیادی حواسمان به خودمان است. نشویم؛ سرطانِ هم نشویم.
همین♥️
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.