قصهدار کردن روزها را دوست دارم؛ به اندازهی مربای آلبالو؛ به اندازهی با صورت خوابیدن روی سمت خنک بالش، به اندازهی روزهای اول آشنایی، به اندازهی پابرهنه راه رفتن روی شن، به اندازهی چیدن گیلاس و توت و زردآلو از درخت، به اندازهی مزهی گردوی تازه، به اندازهی نگاه کردن به ابرها.
قصهدار کردن روزها از معدود کارهاییست که به زندگیام معنا میدهد. کجای بیدار شدن و خوابیدن و پختن و کار کردن و درس خواندن و بزرگ شدن شگفتانگیز است اگر نشود برایشان قصه ساخت؟
اگر نتوان رازی را در پختن و شستن و خواندن و جنگیدن و مُردن کشف کرد، اگر همهچیز همین باشد که هست، چقدر دوستش ندارم. پس هزار تا قصه میسازم؛ برای تمیز کردن گاز و شستن ملافهها، برای کنار آمدن با نداشتهها، برای تکراری نشدنِ تکراریها، برای تحمل بار هستی، برای زندگی، برای عشق.
قصه ساختن، شکل کوچک من است برای مقاومت؛ برای اینکه جهان، با همهی بیرحمیاش، نتواند همهچیز را به «همین که هست» تقلیل بدهد. وقتی زورم به بیرحمیِ دنیا نمیرسد، شروع میکنم به قصهدار کردن روزها.
نقدها