غم را نمیشود از تن بیرون کرد؛
این را خیلی دیر فهمیدم.
آدم خیال میکند غم چیزیست شبیه زخم روی پوست؛
چیزی که اگر زمان بگذرد، اگر گریه کنی، اگر کسی دستت را بگیرد، اگر صبحهای بیشتری از راه برسند، بالاخره خسته میشود و میافتد. اما نه!
غمها زخم نیستند، ریشهاند.
میروند زیر پوست، از گوشت عبور میکنند، به استخوان میرسند و آنجا خانه میکنند.
بعد، آنقدر آرام با تو یکی میشوند که
دیگر نمیدانی کدام قسمت تو هستی و کدام قسمت غم.
نقدها
چه کسی میفهمد؟ هیچکس! و شاید بهتر هم همین باشد؛ شاید بهتر است که دیگران ندانند چه بر سرم آمده. در این تنهایی، دیگر نیازی به توضیح دادن نیست...
دقیقا☕