بعضی آدمها یک روز صبح از خواب بیدار نمیشوند که ببینند دیگر خودشان نیستند. این اتفاق، آهستهتر از آن رخ میدهد که بشود تاریخش را روی تقویم پیدا کرد.
کمی از خودشان را به خواسته دیگران میبخشند، کمی به ترسهایشان، کمی به مصلحتها و کمی هم به روزهایی که قرار است بهتر باشند. آنقدر از خودشان عقب مینشینند که یک روز، وقتی در آینه نگاه میکنند، چهرهای آشنا میبینند که دیگر نمیدانند چه چیزهایی خوشحالش میکند و از چه چیزهایی دلش میگیرد.
زندگی همیشه با حادثههای بزرگ ما را تغییر نمیدهد.
گاهی یک «اشکالی ندارد» کوچک، وقتی چیزی برایمان مهم بوده، بخشی از ما را خاموش میکند.
گاهی هر بار که حرفی را فرو میخوریم تا آرامش دیگری به هم نخورد، یک پنجره درونمان بسته میشود.
گاهی آنقدر نقش آدم قوی را بازی میکنیم که فراموش میکنیم خستگی هم بخشی از انسان بودن است.
بعد سالها میگذرد و میفهمیم چیزی که اسمش را بلوغ گذاشته بودیم، شاید فقط هنرِ پنهان کردن خودمان بوده است.
عجیبتر اینکه دیگران معمولا نسخهای را دوست دارند که از ما برایشان ساختهایم. همان آدم صبور، همیشه در دسترس، همیشه منطقی، همیشه بخشنده.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.