او با تمام توان در آن جنگل کاج مه گرفته میدوید با آن که نفس هایش به شماره افتاده بود و شاخ وبرگ های مرده روی زمین ،پاهایش را خصمانه میدریدند ، اما نمی توانست لحظه ای از دویدن دست بردارد . آن صدا که درگوشش خوردن۶ورق قرص را نجوا کرد باز اورا به خود میخواند .صدایی آشنا:این طرف رفته. آنها چقدر زود باخبر شدند هنوز خورشید در پشت پرده کبود سپیده دم پنهان بود. تمام اندامش به لرزه در آورد دلش نمیخواست باری دیگر آن سرنگ ها رگ هایش را بشکافند برای آن که فقط چند ساعت آرامش کنند .دیگر بدنش توان ادامه دادن نداشت . بر روی زانو هایش افتاد . احساس کرد چیزی دارد به آرامی به دور قوزک پایش میپیچدو او را به سمت کاج تنومندی می کشاند . ریشه از پایش مانند نوازشی بالا آمد و به سینه اش رسید . حس کرد ریشه دارد داخل قلبش نفوذ میکند دیگر نمی توانست نفس بکشد اما چیزی از پس ذهنش میخواست درخت روحش را آلود کند . ریشه ها تمام تنش را بلعیده بودند دیگر حتی نمی توانست کمک را تمنا کند . ریشه ها باری دیگر حرکت کردند و او را به تنه مرطوب درخت کشاندند و حال او دیگر بخشی از درخت بود .گزارش : جز پلیور بیمار در جنگل کاج ،نشانه ای از اویافت نشد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.