کاربر 2347#4 ساعت پیش
این روزا تنها گوش دادن به صدای پنجه کشیدن باران بر روی پنجره های مه گرفته خانه،می توانست کمی ذهنم را از مرور خاطراتت دور کند.پس از دوسال انکار دیگر باید با حقیقت نبودنت کنار بیایم . اما چگونه وقتی که هنوز هم صدای گیتار زدنت را از اتاقت میشنوم . پدر هر روز بر سر آن خاک سردی که جسم بی جانت را در آغوش گرفته ،اشک میریزد. اما آن اشک ها حاصل گناه خود اوست . او تورا کشت با تک تک آن کلماتی که مانند تازیانه ای بر جانت بودند. او هر روز و هر شب تو را میکشت با فریاد های خصمانه ای که بر سرت میزد ، با توهین هایی که اشکت را در می آوردند.اما تو هرگز آدم رفتن نبودی با آن که اکثر اوقات بوی گند سیگار میدادی و دیر وقت به خانه می آمدی اما همیشه از عشقت به این خانواده لعنتی میگفتی از آرزوهایی که برای پس از فارغ التحصیل شدن داشتی.اما پدر تمام رویا هایت را در هم شکست وقتی که گفت:«گورت را از اینجا گم کن ».تو از آن شب به بعد تابوت رویاهایت شدی. از آن زمان که دانشگاه را رها کردی و با آن معتاد هم خانه شدی اسیر دستان بی رحم مرگ شدی. من میدانم که آن شب پدر تو را کشت حتی اگر جلوی دلیل مرگت بنویسند:اوردوز