به آرامی گفت: «من عاشقتم… اما تو هیچوقت حسی بهم نخواهی داشت»
به سردی خندید: «حق انتخاب دادنت به اینکه عاشقت باشم یا نه مثل انتخاب مرگ یا زندگی میمونه… عاشق تاریکی بشم که آخرش مثل مرگ میمونه یا… بیخیالش بشم و در روشنایی بمونم و زندگی کنم»
«…… میدونم… مجبور نیستی تاریکی رو انتخاب کنی»
قدمی جلوتر رفت چانه او را گرفت و با لحن عجیبی در گوشش زمزمه کرد: «اما ظاهراً تو یادت رفته من آدم قابل پیش بینی نیستم و دوست ندارم مثل بقیه باشم… من همیشه انتخابام جوریه که همه رو شوکه کنه و چه انتخابی بهتر از مرگ؟»
برگرفته از یکی از داستان های خودم…
5پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
🤎🔥