در نور کمفروغ گرگومیش به دنیا آمدم، اما میبایست به دریا بزنم. در همان تاریکیها میدیدم که برادرانم و خواهرانم توسط پرندگان شکار میشوند، اما فرصت یا توان مبارزه نداشتم. پس راهی جز سریعتر جلو رفتن برایم نبود. هنوز قدم برداشتن یادنگرفته بودم که سردی آب دریا را حس کردم. درست در همان زمان بود که برای اولین بار نور خورشید را دیدم. از آن زمان نود و هفت سال میگذرد و من تمام این سالها تمام اقیانوسها را گشتهام، چه چیزها که ندیدهام! اما هنوز عاشق لحظهای هستم که در میان تاریکی شنا میکنم تا طلوع را ببینم. باید اعتراف کنم که هنوز هم دیدنِ آن خورشید روشن باعث میشود بیاختیار اشک بریزم.
آقای کلاوس خیلی باوقار، اما کمی خجالتزده، روی صندلی دادگاه نشسته بود؛ انگار او را به عنوان شاهدی بیخبر به آنجا آورده بودند. اما دادستان با نفرتِ تمام نگاهش میکرد، چون او خودِ شیطانی مجسم بود. خانم ماریانه هر بار غش میکرد، چون نمیتوانست بشنود دختر هفتسالهاش چگونه کشته شده است. اما دادگاه بیرحانه میخواست آقای کلاوس را عفو کند؛ حتی با وجود اینکه دو سابقهی مشابه داشت، چون او را فقط یک بیمار میشناخت. هیچ کاری از دادستان برنمی آمد هر چند دوست داشت او را با همان جورابی که دخترک را خفه کرده بود کار آقای کلاوس را تمام کند. در همین لحظه، خانم ماریانه مثل مردهی متحرک، سفید و خالی از هرگونه امید و شادی، وارد دادگاه شد. دستهایش در جیبهای اورکتش بود. با همان حالت بیروح به طرف متهم نگاهی انداخت، اما از جایش تکان نخورد. اسلحهی کمریاش را درآورد و هفت گلوله پشت سر هم شلیک کرد. هیچکس حتی نتوانست واکنش نشان دهد. وقتی به او رسیدند، فقط اسلحهاش را پایین آوردند، چون همه مطمئن بودند آن کسی که روی صندلی نشسته فقط جنازهی آقای کلاوس است.
همیشه یک رویای تکراری داشت. خودش را مثل بندبازها در ارتفاعی کورکننده میدید. طنابِ زیر پایش نازک، سفید و انتهایش پیدا نبود. جلویش ریسمانی دیده میشد که در غباری مرموز پنهان میشد. او فقط بیوقفه پیش می رفت،به جایی که انتهایی را در هالهای از ابهام بود. پایینِ پایین مردم زیادی خیره به او ایستادهبودند که برگههای بلیت را در دست داشتند، او نمیدانست از قانون بندبازی بود یا ترس از حقیقت که پایین را نگاه نمیکرد، ولی دانست که هر برگه، انتظارات یک فرد از اوست. او به راهش ادامه میداد بیآنکه پلک بزند؛ اما در دل دعا میکرد که خدا نکند یکی از آن برگهها او را پایین بکشد، کوچکترین بیتوجهی مساوی با سقوطی مرگبار بود. گاهی از خستگی بر روی طناب لرزان به پشت دراز می کشید و صورتش را به طرف چراغ های صحنه می گرفت.درست در همین لحظه بود که از خواب میپرید. احساس میکرد اصلاً نخوابیده است؛ بر روی تختش بیآنکه پلک بزند فقط صفحه گوشیاش را بیوقفه نگاه میکرد تا ببیند چند پیغام جدید آمده است تا حساب کند فردا باید تا کجاها برود اما او خستهتر از شب گذشته بود.
بیخداحافظی رفت! با همان چهره همیشگی خندانش، کتش زیر نور آفتاب میدرخشید، قامتش مثل کوهی بلند و استوار بود. پشیمانی یا دودلی در صورتش دیده نمیشد. هنوز بوی عطر گرانقیمتش را حس میکنم ولی نمیتوانم باور کنم که او شیاد بود و.... . من هنوز آن چهرهی خوشتیپش را مثل قهرمان نقش اول به خاطر دارم که نور فقط او را نشان میدهد و خودم مثل سایهی سیاهلشکران در تاریکی نشستهام.
مرد به حرفهایم گوش نمیداد. با مدادی که برای وصیتنامه به او داده بودند، چیزی میکشید؛ صدا خطخطی کردنهایش افکارم را خراش میداد، ولی من پیوسته حرف میزدم، نظریههایی دربارهی اینکه چطور میتوانم بهعنوان وکیلش حکم مرگ او را لغو کنم، مرد فقط نگاهش به طرح بود مثل هنرمندها از دور و نزدیک نگاه میکرد ولی کلمهای حرف نمیزد. انگار که داشتم با دیوارهای خاکستری اینجا صحبت میکردم و نه با او، با زبانی نیشدار گفتم:«آقای محترم!اصلا حواستان هست؟ هیچ امیدی به پیروزی دارید؟» با چشمانی پفکرده نگاهم کرد و گفت: «اگر امید نداشته باشم چه کار کنم؟ الان به جز امید چیزی ندارم.» از خجالت سرم را پایین انداختم. نقاشی را به طرف من چرخاند و گفت:« کار من دیگه تمامه!» نقاشی پسری بود با تمام توان دستش را بالا گرفته بود. تا به نور برسد هرچند که نور خیلی بالاتر از قد او بود ولی درخششی هرچند کم فروغ در انتهای انگشتانش دیده میشد. قبل از اینکه متوجه شوم از اتاق رفته بود. پایین برگه با خطی زیبا نوشته بود: «انسان فقط به امید زنده است. اگر کاری میتوانی کنی، پس انجامش بده!»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.