نووا
«ما همهمون یه کمدِ پُر از لباسهای کهنه داریم که دیگه اندازهمون نیست، ولی دلمون هم نمیاد دورشون بریزیم. قصهیِ آدمهایِ رفته تویِ زندگیمون هم دقیقاً همینه؛ اونها دیگه جایِ خالیشون تویِ تقویمِ ما نیست، اما هنوز گوشهیِ ذهنمون، تویِ اون تاریکترین طبقهیِ کمدِ قلبمون، با عطری که دیگه غریبه شده، جا خوش کردن. دردش اینجاست که نه میتونی اونها رو بپوشی و نه میتونی دورشون بندازی.»
7پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.