از دروغ خسته ام از دروغ اینکه متاسفم و عذرمیخوام از دروغ اینکه بگم دخترم/پسرم مه با شرایط بهتر کنار بیام از دروغ اینکه حالم خوبه از دروغ اینکه دیگه فکری نمیکنم از دروغ اینکه راضی ام کجای این دروغ هل انسانیت میدیدم، که به راحتی انجامشون میدادم؟
«چه میکردید گر فقط یک روز برای زندگی داشتید؟» پرسید خدا از بندگانش پرسید شاه از مردمانش جهانِ سبزِ درختان از بن برخاست آدمی و فریاد، با په، فرار کرد «چه میکنید، مردم نادان؟» پرسید شاه، همچو دارِ مرگش هنگامی که نبود هیچ از تشویقش مانده بود خدا بر مبهوت که نداشت هیچ فضیلت او پاداشی «مگر نبود ما که آخرین فکر باشیم؟» پرسید خدا بر آسمانش مردم بر سرِ شاه کوفیدند بر جسمِ الهی زبان تیز کردند مردم نمیدانستند پرسشی بیش نبود شاه و خدا دانستند که یک پرسش، تاج و تخت را میلرزاند فرار کرد شاه از مردمانش گرید خدا از بندگانش
«من یک نویسنده ام» اوقاتی میرسد که بر سر خود میکوفم، و سرزنش میکنم که چرا در نمایان کردن احساسات ضعف دارم. خوشحال هستم، به مردم نشان میدهم، عصبانی هستم، نشان میدهم، ولی هرگونه احساس آبی رنگی، همچو فردی بی دست و پا نمیتوانم بر اطرافیان خود نشان دهم. تا زمان ها میکوشیدم که منشا مشکل باید از چیزی باشد که متوجه ان نشده ام. ولی به تازگی بوده است که در آخر به جواب خویش رسیدم. من یک نویسنده هستم. افکار و احساسات غمگین و اشک آور، در گوشه ای ذهنم قایم میشوند. چون در ذهنی به این شلوغی، هیچ احساس منفی نمیتواند خود را ستاره کند.
من خودم رو دست راستین خدا میدونستم، جونان! هنوز هم این مقام رو در تن و روح خودم دارم، ولی اینکه حق این رو که بهش افتخار بکنم رو ندارم. این مقام، من رو کور کرد، از هزینه هایی که اعمالم درست میکنند. من هر لحظه، هر اتفاق، هر قانون شکنی، هر بی امیدی رو برنامه ریزی کردم. ذره به ذره همهاشون رو میدونستم و فکر میکردم کافیه. فکر میکردم الان، برای خدای خودم میتونم مردمانی صاف و پر امید بیاورم. اوه ولی چه اشتباهی میکردم، جونان، چه اشتباهی میکردم. همیشه فکر میکردم که باید یک چیزی باشه که عدالت رو متعادل کنه؛ یک آشوب در کنار این آرامش. ولی چقدر احمق، چقدر تهیذهن بودم که متوجه نبودم، که حواسم نبود این آشوب به بیگناه نباید برسد. من دیگه دست خدا نیستم، جونان. ولی بهت میگم که صبر کن و امید داشته باش. همه چیز آخرش درست میشه. همه ظرف ها آخرش میشکنند، ولی یه زمانی، نه همیشه، ولی یه زمانی دوباره درست میشن. صبر کن و تمید داشتهدباش. همین کافیه. همه چیز اینطوری درست میشه. برای من نشد، ولی برای تو میشه
یه روز عادی دیگه بود. نونام رو گرم کردم، قهوه ام رو آماده کردم، و حاضر شدم که یک صبح دل انگیز دیگه داشته باشم ولی وقتی روی صندلی نشستم، یه صدایی شنیدم. اشنا بود، ولی گوشم رو متعجب کرد. به سمت پنجره رفتم که ان صدا را ببینم. پنجره را که باز کردم با بادی که بخاطر باران سرد شده بود مواجه شدم. دستم را جلوی صورتم گذاشتم که بهتر بتوانم چشم به صدا بندازم. وقتی بیرون رو نگاه کردم، این موجودات شگفت انگیز رو دیدم. یک جفتشان کنار یک دیگر راه میرفتند، دیگری بر روی زمین افتاده بود و در حال جان دادن بود، و دیگری در حال سوال شدن بر یک تاکسی. هرکدام جوری زندگی میکردند انگار هیچ جلویشان را نگرفته است. آنقدری مجذوب این موجودات شدم، که صدای خنده ای که مرا به پنجره کشاند را فراموش کردم، و قهوه ام قبل از اینکه بخواهم بنوشمش، سرد شده بود.
نقدها