«چه میکردید گر فقط یک روز برای زندگی داشتید؟»
پرسید خدا از بندگانش
پرسید شاه از مردمانش
جهانِ سبزِ درختان از بن برخاست
آدمی و فریاد، با په، فرار کرد
«چه میکنید، مردم نادان؟»
پرسید شاه، همچو دارِ مرگش
هنگامی که نبود هیچ از تشویقش
مانده بود خدا بر مبهوت
که نداشت هیچ فضیلت او پاداشی
«مگر نبود ما که آخرین فکر باشیم؟»
پرسید خدا بر آسمانش
مردم بر سرِ شاه کوفیدند
بر جسمِ الهی زبان تیز کردند
مردم نمیدانستند پرسشی بیش نبود
شاه و خدا دانستند
که یک پرسش، تاج و تخت را میلرزاند
فرار کرد شاه از مردمانش
گرید خدا از بندگانش
نقدها
یه فنجون قهوه طلبت! ☕عالی بود!
واقعااا ممنونم امیدوارم لذت برده باشید🤎☕