پاییز را باور نکن...
او هم روزی به انارها وعدهی رسیدن میداد،
در گوشِ درختها نوای ماندن میخواند،
و دلِ عاشقان را به آرامش فریب میداد.
اما چون نوبتِ به وفا رسید، برگها را چید...
انارها را در خم غروب رها کرد و... رفت!
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.