او با نوشتن، از تاریکی ذهنش پنجرهای میساخت و آن را رو به کاغذ باز میکرد.
کاغذ تنها جایی بود که به سکوتش شکل میداد و او معمار همین سکوتهای نانوشته بود.
هر داستان برایش مانند شهری بود که پیش از ساخته شدنش، در کوچههایش قدم زده بود.
کلمات را لایه به لایه از زیر آوار ذهن بیرون میکشید.
جوهر، ردپای جهان درونش، و نوشتن برایش مانند دوختن تکههای پراکندهی یک جهان با نخ کلمات بود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.