وقتی در اتاق را باز کرد، فهمید چیزی که دنبالش میگشت، تمام این مدت همینجا بود، اما ایکاش پیدایش نمیکرد.
صدای پنکهی سقفی با تیکتاک ساعت درهمآمیخته شده بود. نور زرد لامپ سقفی میلرزید و دوباره با تقهای کوتاه جان میگرفت. با هربار خاموش و روشنشدن آن، سایهی وسایل روی دیوار جابهجا میشد.
به صندلی شکستهی واژگون، پردهای که از میله آویزان مانده بود و سپس به زنجیر باریکی که روی زمین افتاده بود، خیره شد.
مدتها بود که به دنبال صاحب این زنجیر میگشت؛ صاحب زنجیری که قرار بود قربانی بعدیاش باشد.
هیچکدام اینقدر برای زندهماندن تلاش نکرده بودند.
کمی بعد به سمت انتهای اتاق قدم برداشت. هر قدمش تختههای چوبی را زیر پا میلرزاند و نالهی خشدارشان در اتاق میپیچید.
خواست قدم دیگری بردارد که صدای کشیدهشدن یک شیء فلزی را شنید. پشت سرش، سایهی قامت بلندی با چاقویی در دست روی دیوار افتاد.
با بازگشت دوبارهی نور، این بار تیغه پایینتر آمده بود.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
ایکاش هرگز پیدایش نمیکرد.
انگار میان قربانی و قاتل بودن، فقط چند قدم فاصله است.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.