نووا
مردی وارد مغازهای شد که در آن «آینههای صادق» میفروختند. صاحب مغازه گفت: «این آینهها چیزی را نشان نمیدهند که مردم میبینند، بلکه چیزی را نشان میدهند که هستی.»
مرد آینه را خرید. وقتی به خانه رسید و جلوی آینه ایستاد، انتظار داشت تصویری از چهرهاش ببیند، اما فقط «مهربانیهایش» را دید که مثل نوری در تاریکی میدرخشیدند.
او فهمید که زیباترین بخشِ وجودش، چیزی بوده که هرگز در آینههای معمولی ندیده بود.
0پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.