هر شب چراغ اتاقش را روشن میگذاشت؛ نه برای ترس از تاریکی، بلکه به امیدِ بازگشت کسی که سالها بود رفته بود.
وقتی از او پرسیدند هنوز منتظری؟ لبخند زد و گفت: «نه… فقط دلم نمیآید آخرین چراغِ امیدم را خاموش کنم.»
2پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.