پارمیس
فردا
هر روز صبح، زن جوان میز کوچک کنار پنجره را برای دو نفر آماده میکرد؛ دو فنجان چای، دو بشقاب و دو صندلی روبهروی هم. با اینکه تنها زندگی میکرد، صندلی دوم را هیچوقت جمع نمیکرد. سالها گذشت و این عادت عجیب ادامه داشت. یک روز، پیرزن همسایه که چند روزی زن را ندیده بود، با نگرانی وارد خانه شد. روی میز، دو فنجان چای سرد شده بود و کنار یکی از آنها دفترچهای باز مانده بود. پیرزن صفحههای دفترچه را ورق زد. روی هر صفحه یک جمله تکرار شده بود: «امروز هم نتوانستم.» «شاید فردا.» «فردا دوباره تلاش میکنم.» پیرزن به صندلی خالی نگاه کرد و تازه فهمید زن سالها منتظر شخص دیگری نبود؛ او برای نسخهای از خودش جا نگه داشته بود که امیدوار بود یک روز برگردد.
5پسند2نقد0
نقدها
☕عالی بود!
مرسی قشنگمممم🤎🤎🤎☕
خیلی خوب بود 🤧🎀
دورت بگردم🤎🤎🤎☕☕