در قلبم حفرهای است که شاید هرگز پر نشود. البته «شاید» خوشخیالی است؛ این زخم هرگز خوب نمیشود. زمان میگذرد، حفره کوچکتر و کوچکتر میشود و این روزها آرامآرام از یاد میرود. اما آن روز که دوباره این را بهیاد بیاورم، دوباره زخم تیر خواهد کشید و خون سرازیر خواهد شد. تنها امیدم به زمان است که این جسم پوچم را ببلعد و ویران کند؛ تا دیگر قلبی نماند تا خون بگرید و تنی نماند تا زخمی بخورد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.