خودش را در میانه سایههای سنگین حس میکرد. هر قدمی که به جلو برمیداشت، دلش در سینه میکوبید. ترس چهرهاش را آبی کرده بود، اما در دل باور داشت که اینجا پایان سفرش نیست. او همچنان ایستاده بود.
14پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.