مسافر زمان
چیزهایی که نمیپرند
خانهی مینا و مهرداد رو به یک کوچهی خلوت بود، با یک سیم برق قدیمی که از این پنجره تا آن پنجره کشیده میشد.
مینا همیشه عصرها پنجرهی اتاقش را باز میگذاشت تا گنجشکها روی همان سیم جمع شوند.
از وقتی مهرداد رفته بود، این تنها صدایی بود که خانه را زنده نگه میداشت.
یک روز، درست وسط همان ساعت همیشگی، هیچ پرندهای نیامد.
مینا اول فکر کرد هوا گرم است، یا شاید دیر شده. اما وقتی پنجره را بست، فهمید مشکل پرندهها نیست.
مشکل این بود که دیگر کسی نبود که بگوید: ببین، امروز یکیشون کوچیکتره.
همانجا نشست، بیهیچ گریهای، بیهیچ حرفی.
غم گاهی همین است؛ نه سقوط، نه فریاد. فقط لحظهای که میفهمی چیزهایی که همیشه میپریدند، دیگر نمیپرند
1پسند1نقد0
نقدها
ودردرون خودت می شکنی وتکه تکه می شوی درحالی که ظاهرا سالمی تامگر شانه ای پیدا کنی که استقامت سر وذهن وقلب غمگین تورا داشته باشد وکمی از بار غمت را لحظه ای بپذیرد .