نویسنده ی گمنام
پیرمرد روی یک صندلی چوبی نشته بود و با آن عینک گردش به الیاس که یک پسر بچه ی بازیگوش بود خیره شده بود و به دوران کودکی خودش فکر میکرد که نا گهان در خانه ی پیرمرد بی کس داستان ما به صدا درآمد او با خودش فکر کرد که پست چی است و نامه ای از دادگاه برای او آورده است .
آرام آرام به سمت در رفت که نا گهان دید ...
پسرش است همان پسری که ۲۰ سال پیش وقتی که پسر فقط ۱۵ سالش بود او را گم کرده بود. اول پیرمرد فکر کرد خواب می بیند یا دیوانه شده است پس الیاس را خبر کرد تا بیاید. وقتی الیاس رسید از الیاس پرسید آیا اینجا کسی است ؟
الیاس چند دقیقه مکس کرد و گفت : بله .
قلب پیر مرد چند دقیقه ایستاد و چشمش سیاهی دید جک که پسرش بود را بغل کرد و یک ماچ آبدار کرد چون جک تنها پسرش بود . . .
داستان کامل توی داستان های پروفایلم هست🥦
5پسند3نقد0
نقدها
عالی بود!
🔥
عالی بود