نویسنده ی گمنام
پیرمرد روی یک صندلی چوبی نشته بود و با آن عینک گردش به الیاس که یک پسر بچه ی بازیگوش بود خیره شده بود و به دوران کودکی خودش فکر میکرد که نا گهان در خانه ی پیرمرد بی کس داستان ما به صدا درآمد او با خودش فکر کرد که پست چی است و نامه ای از دادگاه برای او آورده است .
آرام آرام به سمت در رفت که نا گهان دید ...
کاملش را بزودی منتشر میکنم
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.