همهمهی خیابان توجهم را از ساختمان روبهرو گرفت.
سرها یکییکی به یک سمت چرخیدند و میان پیادهرو، دایرهای از کفشها شکل گرفت.
کنار جدول، یک چتر سیاه وارونه افتاده بود که با پرههای خمیدهاش، هنوز روی آسفالت تاب میخورد.
چند قدم آنطرفتر، کیفی که به تازگی خریده شده، نیمهباز روی زمین مانده بود. برگههایی که مهر محلکارم در پایین آنها قرار داشت، با هر وزش باد به جلو میلغزیدند و دوباره میایستادند.
دورتر از هر دو، ساعت مچی مورد علاقهام، کنار کفشی بیجفت افتاده بود؛ آنقدر دور که انگار هیچکدام به دیگری تعلق نداشتند.
حلقهی آدمها تنگتر شد. آنهایی که عقب مانده بودند، میان شانههای دیگران دنبال شکافی برای دیدن میگشتند و دیگر افراد به نقطهای روی آسفالت خیره مانده بودند.
به مردی که روی زمین افتاده بود... به جسدم.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.