وقتی در اتاق را باز کرد، فهمید چیزی که دنبالش میگشت، تمام این مدت همینجا بود، اما ایکاش پیدایش نمیکرد. صدای پنکهی سقفی با تیکتاک ساعت درهمآمیخته شده بود. نور زرد لامپ سقفی میلرزید و دوباره با تقهای کوتاه جان میگرفت. با هربار خاموش و روشنشدن آن، سایهی وسایل روی دیوار جابهجا میشد. به صندلی شکستهی واژگون، پردهای که از میله آویزان مانده بود و سپس به زنجیر باریکی که روی زمین افتاده بود، خیره شد. مدتها بود که به دنبال صاحب این زنجیر میگشت؛ صاحب زنجیری که قرار بود قربانی بعدیاش باشد. هیچکدام اینقدر برای زندهماندن تلاش نکرده بودند. کمی بعد به سمت انتهای اتاق قدم برداشت. هر قدمش تختههای چوبی را زیر پا میلرزاند و نالهی خشدارشان در اتاق میپیچید. خواست قدم دیگری بردارد که صدای کشیدهشدن یک شیء فلزی را شنید. پشت سرش، سایهی قامت بلندی با چاقویی در دست روی دیوار افتاد. با بازگشت دوبارهی نور، این بار تیغه پایینتر آمده بود. گوشهی لبش کمی بالا رفت. ایکاش هرگز پیدایش نمیکرد. انگار میان قربانی و قاتل بودن، فقط چند قدم فاصله است.
گاهی آدمها چنان آرام و بیصدا تغییر میکنند که حتی آینه نیز از درک آن بازمیماند؛ نه ترک تازهای بر چهره میافتد، نه چین روشنی بر پیشانی مینشیند، نه نشانهای آشکار در قامت پدیدار میشود. انگار که در جایی دورتر، در لایهای خاموشتر از جان، چیزی اندکاندک جابهجا میشود. مانند نوری که از لای پرده به اتاقی نیمهتاریک راه پیدا میکند.
اگر قرار باشه هر صدایی مسیرت رو عوض کنه، هیچوقت نمیفهمی انتخاب خودت چه شکلی بوده هرکس از جای خودش به زندگی تو نگاه میکنه زندگی خودت رو با نگاه دیگران اندازه نگیر
لازم نیست گذشته رو فراموش کنی؛ کافیه که دیگه برای تصمیمهای امروزت ازش اجازه نگیری
یک روز متوجه میشوی بزرگترین تغییر، در چیزهایی نیست که به دست آوردهای؛ در چیزهاییست که دیگر حاضر نیستی به خاطرشان خودت را کنار بگذاری.
نقدها
یه فنجون قهوه طلبت! ☕