دایانا 🪔
روزی نشستم در کنار پنجره
با نگاهی سرد شهرا دیدم
همه بودند هرکس مشغول به یه کاری بود،
همرا دیدم جز یار خودم
اخر او در بین مردم نیست
او از اینجا رفته
یار من ساکن شهری شد، که نه من بینمش و نه تو
او ساکن خانه معبود شد،
یار من زود به دیدار معبودش رفت 🪔🪦
3پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.