آریانا کنار پنجرهی قلعه نشسته بود. بوی جوهر روزنامه و دود شومینه توی هوا پیچیده بود. لابهلای ستونهای خبر، زندگی شهر را میخواند؛ اجارهی خانهها، قیمت نان، گم شدن کیف پول یک رهگذر. دنیایی که هر روز بیدار میشد، بیآنکه نگران غرش شب باشد. لوسیان ساکت نشسته بود و گاهی، نگاهش به او بازمیگشت. آریانا روزنامه را تا کرد و گفت: «یادم رفته بود آدمها چقدر دغدغههای کوچیکی دارن و چقدر روشون سرمایهگذاری میکنن. من یه روزهایی دلم میخواست فقط یه انسان بودم. یکی که بزرگترین ترسش فقط اجاره خونشه.» لوسیان گفت: «اونا هم شبها از چیزی میترسن. فرقش اینه که اونا اسم ترسشونو نمیدونن. ماها اما میدونیم چی توی تاریکیه. برای همینه شب برای ما یه جور دیگهست.» آریانا به گل رز سرخِ تیره کنار پنجره نگاه کرد: «دیشب زیر نور ماه ایستادم و فکر کردم دیگه نه کاملا آدمم، نه چیزی که تو هستی. حس میکنم هر دو دنیا رو میفهمم، ولی به هیچکدوم تعلق ندارم.» لوسیان دستش را روی شانهی آریانا به آرامی فشرد: «شاید تعلق داشتن، به جایی نیست که ازش اومدی آریانا. به کسیه که وقتی شبها میترسی، دلت میخواد بهش پناه ببری.»
مگر وقتی شب میشود، باورت را به روز از دست میدهی؟ پس چرا حالا که زندگی رویِ تاریکش را به تو نشان داده، باورت را به روشناییاش از دست دادهای؟
بابت رفتار دیگران ناراحت نشو، رفتار هرکس بازتاب آگاهی خودش است.
هر بار که ضربهای در زندگی خوردی، دنبال مقصر نگرد. بنشین و از زخمت بپرس: چه پیامی برای من آوردی؟ چرا در این نقطه از مسیر، باید با تو روبرو میشدم؟ آنگاه خواهی دید که هر ضربه، در واقع یک کلید است؛ کلیدی برای دری که تا پیش از این، چشمهایت را بر آن بسته بودی.
قدرت واقعی در کسی زاده میشود که با درد رو به رو شده و ادامه داده است.
نقدها
شگفت زده شدم. این متن ورو توی یک سریال شنیده بودم☕
تین وولف؟
میخک بلههه>>>>>>>>