میخک
آریانا کنار پنجرهی قلعه نشسته بود. بوی جوهر روزنامه و دود شومینه توی هوا پیچیده بود. لابهلای ستونهای خبر، زندگی شهر را میخواند؛ اجارهی خانهها، قیمت نان، گم شدن کیف پول یک رهگذر. دنیایی که هر روز بیدار میشد، بیآنکه نگران غرش شب باشد.
لوسیان ساکت نشسته بود و گاهی، نگاهش به او بازمیگشت.
آریانا روزنامه را تا کرد و گفت: «یادم رفته بود آدمها چقدر دغدغههای کوچیکی دارن و چقدر روشون سرمایهگذاری میکنن. من یه روزهایی دلم میخواست فقط یه انسان بودم. یکی که بزرگترین ترسش فقط اجاره خونشه.»
لوسیان گفت: «اونا هم شبها از چیزی میترسن. فرقش اینه که اونا اسم ترسشونو نمیدونن. ماها اما میدونیم چی توی تاریکیه. برای همینه شب برای ما یه جور دیگهست.»
آریانا به گل رز سرخِ تیره کنار پنجره نگاه کرد: «دیشب زیر نور ماه ایستادم و فکر کردم دیگه نه کاملا آدمم، نه چیزی که تو هستی. حس میکنم هر دو دنیا رو میفهمم، ولی به هیچکدوم تعلق ندارم.»
لوسیان دستش را روی شانهی آریانا به آرامی فشرد: «شاید تعلق داشتن، به جایی نیست که ازش اومدی آریانا. به کسیه که وقتی شبها میترسی، دلت میخواد بهش پناه ببری.»
3پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.