امشب بغض جلوی گلویم را گرفته بود آرام آرام وسط حیاط نشستم به دور و برم نگاهی انداختم و در سیاهی شب غرق شده بودم به ستاره ها خیره شدم گویا میخواستند من را خوشحال کنند. ستاره هایی ریز میتواند دل خوشی یک ساعته من باشد
12پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.