ضربهی سنگین طبل، نگاهم را از سنگفرش خیابان گرفت. صدا میان دیوارهای اطراف پیچید و از هر گذر، چند نفر دیگر خودشان را به میدان رساندند.
حلقهی تماشاگران آرامآرام بستهتر شد.
ردیفی از نیزهها میان جمعیت و لبهی سکو کشیده شده بود.
طناب، بیحرکت، از تیرک چوبی آویزان بود و سایهاش بر روی تختههای سکو افتاده بود.
مردی که دستهایش از پشت بسته شده بود، اکنون روبهروی سکو قرار داشت.
زنجیر مچهایش با هر قدم کوتاه، به هم میخورد و صدای فلز زیر ضربههای طبل گم میشد. بین او و نخستین پلهی سکو، تنها چند قدم فاصله بود.
فشار کوتاهی از پشت، او را تا جایی پیش برد که چوبهای کهنهی سکو زیر وزنش آرام ناله کردند. با رسیدن به آخرین پله، سایهی طناب از نوک کفشهایش گذشت و روی شانههایش افتاد.
جلاد جلو آمد. دستش چند بار گره را بالا و پایین برد و انگشتانش را روی رشتههای زبر طناب کشید. سپس آن را همسطح صورت مرد نگه داشت.
آخرین نفرات برای دیدن، روی پنجهی پا ایستاده بودند.
چند لحظه بعد، طناب را دور گردنش انداختند و زیر پایش خالی شد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.