صدای برخورد قاشق با دیوارهی لیوان، بیشتر شبیه به تلاش آدمها برای پنهان کردن سکوتشان بود تا نوشیدن یک قهوه.
در میان بوی قهوههای دمکشیده، بوی آشنایی هم احساس میشد که دلم نمیخواست با بوی جدایی آمیخته شود. به سمتش قدم برداشتم.
- لوسی! برات قهوه مورد علاقت رو سفارش دادم!
صدایش رشته افکارم را پاره کرد.
- چیشده لوسی؟ قهوهت رو دوست نداری؟ اگه میخوای چیز دیگهای سفارش بدم. گرچه آماده کردنش یکم دردسر داشت.
-نه نه، اتفاقا خیلی عطر خوبی داره.
کمی از قهوه خوردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم.
-آدام...من
-لحظههای آخر خیلی سختن مگه نه؟
-چی؟
- لازم نیست بگی لوسی. این اولینباری نیست که دیگران ترکم میکنن. معمولا آدمها وقتی میخوان برن، سعی میکنن درد رو مؤدبانه بیان کنن.
از وقتی وارد شدی، سه بار خواستی انگشترت رو دربیاری و هر سه بار منصرف شدی. قهوهای که همیشه قبل از سرد شدن تمومش میکردی هم هنوز نصفه مونده.
مات و مبهوت مانده بودم. گویی آدام تمام ویرانی درون من را خوانده بود. اما...منظورش از آنکه افراد دیگری نیز او را ترک کرده بودند چه بود؟
- امیدوارم از آخرین قهوه زندگیت لذت برده باشی... لوسی.
نقدها
🥲🥲🔥