هوای خانه، با باز شدن در جابهجا شد.
کنار جاکفشی، گردوغبار، جای یک جفت کفش را نگه داشته بود.
چند قدم آنطرفتر، روی دیوار، خمیدگی میخی به چشم میخورد که دورش، مستطیلی روشنتر از رنگ دیوار وجود داشت.
نور لامپ دیواری تا آشپزخانه کشیده میشد.
روی میز، فنجانی کنار قوری سردشده قرار داشت و حلقهای کمرنگ روی چوب، جای فنجان دیگری را حفظ کرده بود.
درِ اتاق نیمهباز بود.
اتاقی که قفسهی کتابهایش از کف تا سقف دیوار را میپوشاند و میان ردیفهای بههمخورده، چند جای خالی وجود داشت.
بر روی میز مقابل آن، جعبهی چوبیِ مهرهها نیمهباز مانده بود.
صفحهی شطرنجی که... مهرههای یک طرفش دیگر جمع شدهبودند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.