اولین چیزی که یاد گرفته بود این بود:فرشته نگهبان بودن به این معنا نیست که بتوانی آدمی را که مسئولش هستی از هر چیزی محافظت کنی.
نمی توانست به بچه ای که داشت برای عروسک گم شده اش گریه می کرد یک عروسک دیگر بدهد، یا توپ پاره ی پسرک دیروزی را تعمیر کند.
نمی توانست به نوجوان خسته ی دیشب کمک کند تا کوله اش را حمل کند.
نگاهی به کودکی که روبرویش بود انداخت که حتی گریه هم نمی کرد، نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و به جایی نامعلوم نگاه می کرد.
اصلا نگهبان بودن به چه درد می خورد اگر فقط قرار بود نقش مشاهده کننده را داشته باشد؟لعنت به فرشته بودنش.
بغلش کرد.