هالوین خونین
روزی که جنگ شد و ما در مدرسه بودیم نمیدانستیم که چی شده که همه اولیا ها ریختن مدرسه مگر اینکه جنگ شده و به ما نگفتن اولیا ها همشون بچه هاشون رو بردن ولی من موندم مامانم کار داشت نتونست بیاد دنبال ترسیده بودم بعد پدرم اومد دنبالم بعد از چندین هفته جنگ نزدیک خانا مان را زدن ساعت ۱ شب بود خواب بودیم انقدر ترسیدیم
2پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.