جانم میسوزد زیرا تنها کاری که میتوانم بکنم این است که شب ها برخیزم و قلمی باریک در دست بگیرم و شروع به نوشتن کلماتِ وطندوستانه کنم. کاری جز این از دستم بر نمیآید، نه سنی دارم، نه کاری، نه چیزی که بتوانم به وطنم کمک کنم. تنها یک کاغذ، یک قلم، یک تدبیر، دو چشم مغموم، مقداری اشک و کوهی از غم دارم.
6پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.