آکیاما
صدای خشخش بیوقفهی نوک فلزی قلم بر روی کاغذ، تنها نوایی بود که با سمفونی باران رقابت میکرد.
او کلمات را صرفاً نمینوشت؛ بلکه آنها را از شریانهای ملتهب درونش بیرون میکشید و با جوهری به سیاهی شب، بر سپیدی بیگناه کاغذ قطرهقطره میچکاند.
3پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.