آکیاما
پاکت را در دست فشردم. سنگینیاش واقعی بود. نگاهم را به سقفِ نمکشیدهی سلول دوختم. پوزخندی تلخ، خطوطِ خشکیدهی صورتم را در هم کشید. با صدایی که از فرطِ سکوت، شبیه به خسخسِ کشیده شدنِ تیغ روی سنگ شده بود، در تاریکی زمزمه کردم:
«مگه در این دنیا برای دیوانهها هم نامه مینویسند؟»
بخشی از داستان کوتاه "ساکنان سرزمین جنون"
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.