پاکت را در دست فشردم. سنگینیاش واقعی بود. نگاهم را به سقفِ نمکشیدهی سلول دوختم. پوزخندی تلخ، خطوطِ خشکیدهی صورتم را در هم کشید. با صدایی که از فرطِ سکوت، شبیه به خسخسِ کشیده شدنِ تیغ روی سنگ شده بود، در تاریکی زمزمه کردم:
«مگه در این دنیا برای دیوانهها هم نامه مینویسند؟»
بخشی از داستان کوتاه "ساکنان سرزمین جنون"