مهدی
گاه بعد از یک رفتن، تهی و پوشالی میشوی،
حل میشوی در گذشته ای که برای تو قرار نیست بگذرد.
یه حس هایی هستند که نامی ندارند!
هم دلت به ماندن است و هم رفتن
هم آشنائی هم ناشناس
هم خسته ای هم استوار
هم آرامی هم بیقرار
روزها و شب ها چیزی جز تکرار رنج ها نیستند!
نه کسی منتظر نشسته است که به سویش برگردی؛
نه قرار است کسی به سویت بازگردد!
همچون؛ روح سرگردانی که در ازدحام زمین، کالبد خود را گم کرده است و پیدایش نمیکند، حیران مانده در سکوتی محض...
گاهی آدمی با یک (رفتن) آنچنان متلاشی میشود
که گویا مرگ ؛ نمیتواند تکیه هایش را جمع و جور کند.
خیلی از آدمها سالهاست که از مرگشان میگذرد؛ هرچند هنوز به خاک سپرده نشدند.[آدمهایی که تنهایی را انتخاب کردند]
(آوین)
3پسند1نظر0