باران، نجوای آرام آسمان بود بر تنهاییِ ارواح بیخانمان؛ سرانگشتانی منجمد و بیوزن که با وسواسی موشکافانه بر جراحتهای کهنهی روانش دست میکشید.
قطرهها، مویرگهای سردِ فضا بودند که از میان شیارهای عمیق و ترکخوردهی روحش عبور میکردند. گویی نبض آسمان، همگام با سمفونیِ اندوه او میتپید.