برگه آزمایشم رو با استرس به دکتر دادم دکتر یه نگاهی بهش انداخت و یکم اخم کرد برخلاف بقیه مطب ها اتاقش بوی بیمارستان نمیداد بوی عود های معطر فضا رو پرکرده بود . عینکش رو درآورد و گفت . (خانم سلیمی من که بهتون گفتم شما سرطان ندارید بفرمایید اینم نتیجه ی ازمایشتون ! صحیح سالم) بی اختیار گفتم
(خداروشکر!) و زمان ایستاد ....
خداروشکر؟ چرا؟برای چی شکر؟ من که میخواستم بمیرم... من که اصلا برام مهم نبود .... چرا گفتم خداروشکر؟!... حس غریبی دارم... تا همین چند دقیقه پیش از جونم سیر بودم اما الان که به رفتارم طی این چند هفته اخیر نگاه میکنم انگار میخواستیم طوری زندگی کنم که تا صد سال بعدم هم زنده بمونم تا صد سال بعد هم امیدوارم... امید... چقدر عجیبه که در عین حال که میخوای بمیری برای سلامتیت خداروشکر میکنی امید یه وقتایی از جایی میاد توی قلبت که حتی وجودش رو حس نمیکنی ... شایدهم جایی نمیره شاید...همیشه هست فقط گاهی ما اونقدر درگیر اتفاقای دور و اطرافمونیم که حسش نمیکنیم... شاید مثل قلب بی اراده میتپه و ما نمیفهمیم...شاید زندگی پیدا کردن امید های کوچیک بین ناامیدی های بزرگه کسی چه میدونه؟!...